من و سید و حاج اکبر

از خونه آقا سید نا کام از شام زدیم بیرون ولی دلم تو اتاقش جا موند.
تو کوچه داشتم با حاج اکبر چند قدمی راه میرفتم تو تاریکی از سکوت شب و حاج اکبر داشتم قبض روح میشدم
تا به دو راهی جدایی رسیدیم آقا ما را باش انگار از قفس پریدیم بیرون . سرعتمو بیشتر کردم تا رسیدم خونه وارد حیاط که شدم دیدم ننه ام بنده خدا منتظر پشت پنجره اتاق از گوشه پنجره داشت نیگام میکرد .
گفت دیر اومدی نگرانت شدم کجا بودی؟
گفتم خونه آقا سید بودم اولش فکر کرد شوخی میکنم بعد با شوق ماجرا را براش گفتم از نیگاه ننه ام فهمیدم خیلی خوشحال شد. گفت ببین اگر قم بری منم باید باهات بیام آخه چند سالیه قم نرفتم و دلم برا خانم تنگ شده تازه خاله سحر نازتم خیلی دوست داره بیاد .
منو باش با این ضد خال یواشکی گفتم دبیا ! خر بیار و باقلی بار کن ! من خودم اضافی بودم دو نفر دیگه هم باید ببندیم به خودمون .
گفتم ننه قربونت برم این یه سفر مردونه اس
کوتا بیا ایشا الله یه دفعه دیگه خودم میبرمت خاله را هم میبریم .
نمی دونم چرا خیلی راحت قبول کردولی از چهرش معلوم بود کمی ناراحته .یه خوره براش شیرین زبونی کردم و اختلاط کردیم تا کم کم از دلش در آوردم.
بار و بندیلو بستیم و ننه ما را از زیر قرآن رد کرد و یه کاسه آب ریخت پشت سرم و پاچه شلوارمو هم خیس کرد و ما راهی ترمینال شدیم تا آقا سید را اونجا ببینم و با هم راهی قم بشیم .
حدس بزنید با آقا سید محلمون کیو دیدم ؟!
بله حاج اکبر !
دو دستی زدم تو سر خودم
ادامه داره