قرآن او

با روضه حسین نفس تازه می کنم * وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

قرآن او

با روضه حسین نفس تازه می کنم * وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

قرآن او

باخبر باش که هنگامه ی استقبال است / سیصدو سیزده آیینه و یک تمثال است.
و کسی گفت :بِخُسبید “فرج “در پیش است / “کربلا “را بگذارید که “حج” در پیش است.
ای جماعت نه اگر بیش کمی عار کنید / کی شما روزه گرفتید که افطار کنید ؟
دل مبندید که صد “فتنه “در این پنهان است / این همان قصه ی اسلام ابو سفیان است.
خسته منشین که “حُدَیبیه ، “حُنِینی” دارد / عاقبت صلحِ حسن جنگِ حسینی دارد.
ما یقین داریم آنسوی افق “مردی ” هست / “مرد” اگر هست بدانید که ” ناوَردی” هست.
ما نه مرداب که جو ییم بیا برگردیم / ما نمک خورده ی اوییم بیا برگردیم.
سَفَرِ دشت، غریب نیست نفس تازه کنیم / آخرین جنگِ “صلیبیست” نفس تازه کنیم.

پیوندها


ادامه :

 

من و سید و حاج اکبر

اول سلامتی همه بر و بچ و با مرام یه صلوات مشتی برفستید و هدیه کنید به روح سقای دشت کربلا
جونم براتون بگه حاج اکبر بعد از مدتی خر و پف بیدار شد منم که عادت به زیاد موندن تو اتوبوس نداشتم هر چی پیچ خوردم خوابم نبرد
آقا سید هم گاهی چرت میزد و گاهی هم لباش تکون میخورد نمیدونم ذکر میگفت یا از دست حاج اکبر عصبانی بود !
بالاخره بعد از ساعاتی موقع دم دمای صبح بود رسیدم قم . شاگرد راننده گفت قم قم قمیاش به سلامت .

کنار یه پل که بهش میگفتن آهنچی پیاده شدیم
قبلش صورت ماه شاگردو بوسیدم گفتم خیلی مخلصم منو حلال کن دادا .گفت اختیار داری نوکرتم التماس دعا .

 

یه لحظه نیگاه کردم چشام به حرم خانم معصومه افتاد نمیدونم چرا بغضی سنگین وجودمو گرفت


 
و یاد دل شکسته ننه ام افتادم و براش دعا کردم

 

صبح زود نزدیکای اذان صبح خیلی با حال بود به مولا هیچ وقت اون لحظه یادم نمیره یه حال عجیبی داشتم.

رفتیم وضو گرفتیم و زیارت کردیم و نماز صبح را هم تو حرم خوندیم .
خیلی خوابم میومد . به دعوت حاج اکبر رفتیم یه سیرابی زدیم تو رگ . آقا سید به حاج اکبر گفت : حاجی آخه پدر من این چه طرز نهی از منکر بود که دیشب به اون راننده بیچاره کردی . بابا اونم مسلمونه ٰ شیعه اس ٰبایدحال اونو درک کنی ساعت ها پشت رول میشینه خوب حوصلش سر میره چیکار کنه بیچاره باید یه مشغولیاتی داشته باشه منتهی خوب باید بهش گفت از تفریحات سالم بهره ببره .
حاج اکبر هم قبول کرد و گفت چی بگم آقا سید یه خورده عصبانی بودم ولی حق با شماست .

صبحونه را خوردیم و زدیم بیرون . آقا سید گفت بریم اول از همه یه سر به میرزای قمی بزنیم !
اول فکر کردم میرزا از دوستای آقا سید هستش ولی دیدم سر از قبرستونی به نام قبرستان شیخون در آوردیم و بعد فهمیدم میرزای قمی از بزرگان و اسطوره های علمای شیعه بوده .
براش فاتحه خوندیم .
حاج اکبر در گوش سید یه چیزی گفت و سید خندش گرفت با صدای بلند گفت نه بابا حاج اکبر اینا همش حرفه از این خبرا نیست ....
منتظر باشید تا براتون بگم حاج اکبر تو گوش سید چی گفته بود جالبه

 


نفس تازه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی