ادامه :
من و سید و حاج اکبر
اول سلامتی همه بر و بچ و با مرام یه صلوات مشتی برفستید و هدیه کنید به روح سقای دشت کربلا
جونم براتون بگه حاج اکبر بعد از مدتی خر و پف بیدار شد منم که عادت به زیاد موندن تو اتوبوس نداشتم هر چی پیچ خوردم خوابم نبرد
آقا سید هم گاهی چرت میزد و گاهی هم لباش تکون میخورد نمیدونم ذکر میگفت یا از دست حاج اکبر عصبانی بود !
بالاخره بعد از ساعاتی موقع دم دمای صبح بود رسیدم قم . شاگرد راننده گفت قم قم قمیاش به سلامت .
کنار یه پل که بهش میگفتن آهنچی پیاده شدیم
قبلش صورت ماه شاگردو بوسیدم گفتم خیلی مخلصم منو حلال کن دادا .گفت اختیار داری نوکرتم التماس دعا .


صبح زود نزدیکای اذان صبح خیلی با حال بود به مولا هیچ وقت اون لحظه یادم نمیره یه حال عجیبی داشتم.
رفتیم وضو گرفتیم و زیارت کردیم و نماز صبح را هم تو حرم خوندیم .
خیلی خوابم میومد . به دعوت حاج اکبر رفتیم یه سیرابی زدیم تو رگ . آقا سید به حاج اکبر گفت : حاجی آخه پدر من این چه طرز نهی از منکر بود که دیشب به اون راننده بیچاره کردی . بابا اونم مسلمونه ٰ شیعه اس ٰبایدحال اونو درک کنی ساعت ها پشت رول میشینه خوب حوصلش سر میره چیکار کنه بیچاره باید یه مشغولیاتی داشته باشه منتهی خوب باید بهش گفت از تفریحات سالم بهره ببره .
حاج اکبر هم قبول کرد و گفت چی بگم آقا سید یه خورده عصبانی بودم ولی حق با شماست .
صبحونه را خوردیم و زدیم بیرون . آقا سید گفت بریم اول از همه یه سر به میرزای قمی بزنیم !
اول فکر کردم میرزا از دوستای آقا سید هستش ولی دیدم سر از قبرستونی به نام قبرستان شیخون در آوردیم و بعد فهمیدم میرزای قمی از بزرگان و اسطوره های علمای شیعه بوده .
براش فاتحه خوندیم .
حاج اکبر در گوش سید یه چیزی گفت و سید خندش گرفت با صدای بلند گفت نه بابا حاج اکبر اینا همش حرفه از این خبرا نیست ....
منتظر باشید تا براتون بگم حاج اکبر تو گوش سید چی گفته بود جالبه
