قرآن او

با روضه حسین نفس تازه می کنم * وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

قرآن او

با روضه حسین نفس تازه می کنم * وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

قرآن او

باخبر باش که هنگامه ی استقبال است / سیصدو سیزده آیینه و یک تمثال است.
و کسی گفت :بِخُسبید “فرج “در پیش است / “کربلا “را بگذارید که “حج” در پیش است.
ای جماعت نه اگر بیش کمی عار کنید / کی شما روزه گرفتید که افطار کنید ؟
دل مبندید که صد “فتنه “در این پنهان است / این همان قصه ی اسلام ابو سفیان است.
خسته منشین که “حُدَیبیه ، “حُنِینی” دارد / عاقبت صلحِ حسن جنگِ حسینی دارد.
ما یقین داریم آنسوی افق “مردی ” هست / “مرد” اگر هست بدانید که ” ناوَردی” هست.
ما نه مرداب که جو ییم بیا برگردیم / ما نمک خورده ی اوییم بیا برگردیم.
سَفَرِ دشت، غریب نیست نفس تازه کنیم / آخرین جنگِ “صلیبیست” نفس تازه کنیم.

پیوندها


ادامه:


رفتیم در یکی از همین به قول آقا سید حجره ها سید گفت این حجره مال شهید مطهری بوده یعنی ایشون در این خجره ساکن بوده . حاج اکبر پرید در حجره را چند بار ماچ کرد . منم جو زده شدم و پشت سر حاج اکبر چند تا ماچ جانانه کردم . دلم خنک شد .
حجره های فیضیه بسیار ساده و بی آلایش و به دور از هر گونه زرق و برق .... هستن و همین یه فضای آرام بخشی را به مدرسه داده بود .
طلبه ها دو تا دو تا و سه تا سه تا نشسته بودن و داشتن مباحثه میکردن و یکی داشت حرف میزد و بقیه داشتند گوش می دادن .
برخی هم نشسته بودن لب حوض مدرسه حمام آفتاب گرفته بودن و داشتند آهسته فکر می کردن و طوری توی فکر رفته بودن که حتی تردد افراد را حس نمی کردن و انگار کشتی های نداشته اشون غرق شده بود .

جمعی هم به گفتن خاطره و گپ زدن با آشناهاشون بودن که گویا خیلی وقت بود اونها را ندیده بودن .

از زیر زمین فیضیه ییهو دیدم سیل جمعیت حاج آقا ها دارن میان بیرون شوک بهم وارد شد این همه جمعیت چطور تو زیر زمین جا شدن .
گفتم آقا سید چه خبره ؟گفت الان درس خارج آیت الله جوادی آملی بوده که درسش تموم شده و تعطیل شدن . گفتم خارج ؟؟؟ اینجا که داخله ؟ سید لبخندی زد گفت بعدا برات میگم درس خارج یعنی چه !!
چند دیقه ای گذشت دیدم یه حاج آقایی با شکوه و عظمت زاید الوصفی آرام آرام و با هیبت تمام داره از پله ها داره میاد بالا و عده ی زیادی دارن مشایعتش میکنند گفتم این کیه آقا سید گفت استاد فرزانه آیت الله جوادی آملی .
یه لحظه به ذهنم زد که من یه جایی ایشونو دیدم بعدا فهمیدم تلفیزیون بوده . یه خورده بهش نزدیک شدم آقا سید با حاج اکبر نزدیکتر بهش شدن . حقیقش من اولش یه خورده دل نگرانم بودم ولی کم کم بهش نزدیکتر شدم .
دیدم آقا سید داره با هاش سلام و علیک میکنه من هم بلافاصله رفتم نزدیک و عرض ادبی کردم و حاج آقای جوادی لبخند ملیحی زد و سری برای من تکون داد و احساس کردم همراه نیگاهش نیرویی فوق العاده به درونم نفوذ کرد.
حیقتش ابهت عجیبی داشت و هیبتش منو حسابی شوک زده کرده بود و از این که نگاهی به من کرده و بهم لبخندی زده بود از ته دل بسیار خوش حال بودم آقا سید گفت استاد جوادی آملی بزرگترین تفسیر قرآن بعد از تفسیر المیزان به اسم تفسیر تسنیم را داره مینویسه و تا الان 28 جلد اون چاپ شده است و در نوع خودش بی نظیره . ایشون کم کم از مدرسه خارج شدن ولی این خاطره هیچ وقت از یادم نمیره .
آقا سید برای این که وقت را بکشه و رفیقش هم بیاد شروع کرد در مورد فیضیه یه توضیحات کلی داد . من و حاج اکبر هم برای لحظاتی احساس کردیم توریستیم و سعی کردیم خوب گوش کنیم
در ادامه براتون چیزای جالب و عجیبی از مدرسه فیضیه براتون میگم .
 
نفس تازه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی