قرآن او

با روضه حسین نفس تازه می کنم * وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

قرآن او

با روضه حسین نفس تازه می کنم * وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

قرآن او

باخبر باش که هنگامه ی استقبال است / سیصدو سیزده آیینه و یک تمثال است.
و کسی گفت :بِخُسبید “فرج “در پیش است / “کربلا “را بگذارید که “حج” در پیش است.
ای جماعت نه اگر بیش کمی عار کنید / کی شما روزه گرفتید که افطار کنید ؟
دل مبندید که صد “فتنه “در این پنهان است / این همان قصه ی اسلام ابو سفیان است.
خسته منشین که “حُدَیبیه ، “حُنِینی” دارد / عاقبت صلحِ حسن جنگِ حسینی دارد.
ما یقین داریم آنسوی افق “مردی ” هست / “مرد” اگر هست بدانید که ” ناوَردی” هست.
ما نه مرداب که جو ییم بیا برگردیم / ما نمک خورده ی اوییم بیا برگردیم.
سَفَرِ دشت، غریب نیست نفس تازه کنیم / آخرین جنگِ “صلیبیست” نفس تازه کنیم.

پیوندها

 

قسمت اول

یا حق
گفته بودم یه آقا سید تو مسجد محلمون هست خیلی دوسش دارم از خدا پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه خیلی وقت بود دوس داشتم برم خونشو ببینم منتظر یه تعارف خشک و خالی بودم .تا یه شب تو ماه محرم بعد از مراسم هیئت دورش حلقه زده بودیم . حاج اکبر هم بود . آقا سید یه تعارف زد به همه؛ آقا منو بگو قند تو دلم آب شد . حاج اکبر پیش دستی کرد و گفت بریم چایی سادات را بخوریم که تبرکه . من از خدا خواسته قبول کردم و با بر و بچ مسجد راه افتادیم به طرف خونه آقا سید محلمون .
حاج آقا یکی دو باز زنگ در خونشو زد و کلید را به در حیاط انداخت و با صدای نسبتا بلندی چند بار گفت یا الله یالله .
آقا سید ما را به اتاق خودش راهنمایی کرد . تو اتاق چند قفسه کتاب بود انواع و اقسام کتابا . یه لحظه سرم گیج رفت گفتم چطور این همه کتابو میتونه بخونه ؟
حاج آقا تعارفی کرد که منم مثل حاج اکبر برم بالای اتاق بشینم ولی من از ترس حاج اکبر و نیگاهای چپ چپ او جرات نکردم برم بالای اتاق بشینم ترجیح دادم همین پایین اتاق بشینم بهتره !
از همه جا صحبت شد . حاج اکبر گفت این خیلی بده که برخی از اهالی فقط محرم و یا ماه رمضون میان مسجد و فقط تو دهه محرم و یا ماه مبارک رمضون مسلمان میشن یه لحظه حرفای حاج اکبر را به خودم گرفتم ولی خدا وکیلی دیدم راست میگه سرمو انداختم پایین و سکوت کردم .
آقا دستام خسته شد بقیش که چیزای جالبی میخوام براتون بگم باشه برای بعد

 


 

 

نفس تازه