قرآن او

با روضه حسین نفس تازه می کنم * وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

قرآن او

با روضه حسین نفس تازه می کنم * وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

قرآن او

باخبر باش که هنگامه ی استقبال است / سیصدو سیزده آیینه و یک تمثال است.
و کسی گفت :بِخُسبید “فرج “در پیش است / “کربلا “را بگذارید که “حج” در پیش است.
ای جماعت نه اگر بیش کمی عار کنید / کی شما روزه گرفتید که افطار کنید ؟
دل مبندید که صد “فتنه “در این پنهان است / این همان قصه ی اسلام ابو سفیان است.
خسته منشین که “حُدَیبیه ، “حُنِینی” دارد / عاقبت صلحِ حسن جنگِ حسینی دارد.
ما یقین داریم آنسوی افق “مردی ” هست / “مرد” اگر هست بدانید که ” ناوَردی” هست.
ما نه مرداب که جو ییم بیا برگردیم / ما نمک خورده ی اوییم بیا برگردیم.
سَفَرِ دشت، غریب نیست نفس تازه کنیم / آخرین جنگِ “صلیبیست” نفس تازه کنیم.

پیوندها


علم فضیلت


مجله ای در عراق چاپ می شد به نام "العلم" که تصویر پشت جلد آن چهار حدیث از پیامبر اکرم بود

روزی یک مستشرق آلمانی به دفتر مجله مراجعه و درخواست می کند آن چهار حدیث را برایش ترجمه کنند

طلب العلم فریضه علی کل مسلم:

 بر تک تک مسلمانان واجب است که به دنبال کسب دانش و بالا بردن آگاهی خود باشند خواه زن باشند یا مرد این یعنی کسب علم جنیست نمی شناسد

اطلبوا العلم من المهد الی اللحد:

از ابتدای کودکی تا موقع مرگ مسلمان باید به دنبال این باشد که دانش و آگاهیش را افزایش دهد یعنی کسب علم زمان هم نمی شناسد پیر و جوان و کودک و میان سال ندارد

اطلب العلم ولو بالصین:
حتی اگر قرار است برای به دست آوردن علم تا چین هم سفر کنید این کار را بکنید (چین در این حدیث کنایه از فاصله بسیار زیاد است) یعنی کسب علم مکان هم نمی شناسد

الحکمه ضاله المومن یاخذها اینما وجدها:
مثل کسی که چیزی را گم کرده است و دنبال آن میگردد و به محض اینکه پیدایش کند آن را برمیدارد مومن باید به دنبال علم باشد هرکجا و دست هر کس که دید آن را بگیرد و لو اینکه آن علم مطلب صحیحی باشد که در دست یک کافر است

وقتی این چهار حدیث برای آن مستشرق آلمانی ترجمه شد گفت :

عجب؛ شما یک چنین دستورهایی از پیامبرتان درباره علم دارید که برای یادگیری نه محدودیت جنسیت قائل است نه محدودیت زمان و مکان و با این حال دچار عقب ماندگی هستید و اینقدر بی سواد دارید؟؟؟

منبع : ده گفتار استاد شهید مطهری ص 172

نفس تازه

پیامبر صلوات الله علیه و آله:

✅ حق علی همانند حق من است و اطاعت کردن از علی همانند اطاعت کردن از من است، تنها با این تفاوت که بعد از من پیامبری وجود ندارد.


ــــــــــــــــــــ
📚 قالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: عَلِیّ حَقُهُ کَحَقی، وَ طاعَتُهُ کَطاعَتی غَیرَ أنَّهُ لا نَبیَّ بَعدی.
(إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات - جلد ۳ - صفحه ۱۷۹)

نفس تازه

ادامه:

یا علی مدد
جونم براتون بگه داشت کم کم حوصله ام سر می رفت دلم یه چایی داغ لب سوز لب دوز میخواست . آقا سید گفت بریم ببینیم آقای موسوی اومده . رفتیم دیدم در حجره اش باز بود قند تو دلم آب شد گفتم آخیش از آوارگی نجات پیدا کردیم .

 

رفتیم در زدیم دیدم یه آقای بلند قد و نحیف و با ریشی علمایی اومد بیرون با آقا سید و حاج اکبر عرض ادبی کردیم . اون هم با لهجه غلیظ گفت سلام علیکم بفرمایید امری داشتید ؟

آقا سید گفت آقای موسوی نیستند؟ گفت رفته شهریه بگیره دیگه پیداش میشه . اولین بار بود که اسم شهریه را شنیدم. آخه تا جایی که شنیده بودم شهریه همه جا دادنیه حالا اینجا گرفتنی شد !!! جل الخالق!
هم اتاقی آقای موسوی تعارفی زد و ما هم پریدیم تو .

فهمیدم به یه اتاق 12 متری با یه پستو و با چند قفسه کتاب یه فرش شش متری و چند تا پتو و متکا و یه پیک نیک و لوازم شخصی دیگه حجره میگن . حالا ما را باش از ظاهر مدرسه فیضیه و اسم و رسمش فکر میکردیم داریم می ریم هتل استقلال ؟
من مودب نشسته بودم و به خاطر پاره ای از مسائل حسابی سولپرایز شده بودم.
روی دیوار اتاق نوشته های جالبی بود. مثلا علامت غیبت ممنوع زده بودن که نیگاش میکردی موهای بدنت سیخ سیخ میشد .
چند تا عکس شهید از سرداران و یک برنامه هفتگی تقسیم کارهای حجره به همراه برنامه غذایی هفتگی .
پایینش هم نوشته بود .
شهردا هفته : آقای موسوی
آشپز هفته : آقای ......
مسؤل خرید : آقای .....
یه نیگاه به برنامه غذایی کردم ببینم برا امروز چی داریم . نوشته بود عدس پلو !!!
حالی به حالی شدم گفتم ای بخشکی شانس .از چیزی که بدم میومد به سرم اومد . میدونید ننه ام هر وقت عدس و لپه زیاد بهم میده تا دو روز دل پیچه میگیرم و باید خیلی مراقب خودم باشم !
یه نیگاه به ردیف صبحانه ها کردم دیدم خدایی تو همه روزها پنیر شاه مواد تغذیه ها بود چون تو برنامه هر روز بود منتهی یه روز با کره یه روز بی کره یه روز هم با گردو یه روز با چای شیرین !
دوست آقای موسوی یه کتری رو پیک نیک گذاشت و زیرشو زیاد کرد فکر کنم می خواست چایی لب دوز لب سوز درست کنه . که البته بعد از دقایقی دیدم کتری داره بالا و پایین میپره و چایی برامون درست کرد .
خستگی از تنمان تا حدودی رفع شد.
یکی در حجره را زد و گفت یا الله . و امد تو دیدم یه سید جوان و خوشگل عین آقا سید خودمون اومد تو . خدایی خیلی نورانی بود .
آقا سید محلمون گفت به به آقای موسوی کوجایی مرد مؤمن کلی منتظرت بودیم
آقای موسوی گفت و الله رفته بودم شهریه بگیرم . آقا سید گفت همه را گرفتی گفت بله .
آقا سید گفت این همه تورم و گرونی شده شهریه طلبه ها هم فرقی کرده . آقای موسوی گفت نه بابا خبری نیست .
پدرم در اومد از صبح تا الان این قدر توی صف شهریه واستادم کمرم درد گفت .
من وحاج اکبر هاج و واج داشتیم گوش می کردیم . آقای موسوی گفت اگر این صف های شهریه بر چیده میشد خیلی بهتر بود . آقا این چه وضعیه باید چهار پنج ساعت تو صف بایستی خوب چه کاریه همه بیان بریزن تو یه حساب و خیال راحت . خداییش بی راه هم نمیگفت . ولی اونایی که شهریه میدن حکما دلایلی برای خودشون دارن . چی بگم و الله اصلا این بحث ها ربطی به لوتی نداره .
آقا سید گفت آقای موسوی الان چقدر شهریه میگیری گفت والله حدود یه سالی هستش عقد که کردیم با سطح دو حدود 300 تومان بهم میدن
آقا سید گفت کی بیایم ایشا الله شام عروسیتو بخوریم .
آقای موسوی گفت ای بابا آقا سید عروسیم کوجا بود الان وضعیت را نمیبینی ؟
چند بار رفتم یه خونه رهن و اجاره کنم وسعم نرسید . اجارهها سر سام آوره
حتی رفتم دور ترین نقطه شهر یعنی پردیسان هم نتونستم یه واحد اجاره کنم . خونواده زنم هم همش میگن چی شد پس ؟ بی چاره خانمم گاهی دلش برای من میسوزه و میگه آقا سید ناراحت نباش همه چی درست میشه .
اینا بود یاد یه فیلم تلفزیونی افتاد که از زندگی طلبه ها بود .

یه لحظه احساس کردم یه چیزی ذهن حاج اکبر را اذیت میکنه و آروم و قرارش بریده که بگه و گفت . از گفتنش برق از کله دو سید بزرگوار پرید .
حدس بزنید حاج اکبر چی گفت

 

 

 

 

 

 

 

نفس تازه



ادامه:

عرض ادب و رخصت
دل تو دلم نبود حجره امامو از نزدیک ببینم بالاخره توضیحات آقا سید تموم شد رفتیم به طرف حجره 23 فیضیه .
دم در چند جفت کفش جور واجور بود یه نیگاه سر در کردم دیدم نوشته حجره امام
برا لحظاتی یه حال خوشی بهم دست داد یه لحظه فکر کردم جمارانم .
در حجره را باز کردم چند تا طلبه مؤدب نشسته بودن و یه نفر داشت براشون یه چیزایی میگفت . اقا سید گفت تو نرید اینجا فعلا کلاس درس بر قراره .
حاج اکبر باز از فرصت استفاده کرد و چند ماچ جانانه از در حجره امام کرد من هم به تبعش جو گیر شدم و یکی دو بار در حجره امام را ماچ کردم .

برگشتم دیدم دو نفر که بهشون نمی اومد ایرانی باشن رو بروی حجره واستاده بودن زار زار گریه می کردن

گفتم حاج اکبر این بندگان خدا چرا دارن گریه میکنند .حاج اکبر گفت این عشق به امام خمینی هستش یاد کلوم حضرت آقا قربونش برم که فرمود : عشق به خمینی عشق به همه خوبی هاست .
خیلی دلم میخواست با این خارجکیا یه خورده صحبت کنم . ولی نه عربی بلد بودم و نه انگلیسی .
آقا سید پیش دستی کرد و باعربی دست و پا شکسته با اونا صحبت کرد : گفت من این بلد ؟ یکی از همون خارجکیا که خیلی هم سیاه پوست بود گفت : من سودان ! بقیش را متوجه نشدم ولی سید بعدا بهم گفت اینا از سودان بودن اومدن زیارت.
از شیعیان و دوسداران اهل بیت در سودان هستند . سید می گفت به ما میگه خوش بحالتون که همچی مملکتی دارین . من قممو خیلی دوست دارم عاشق امام خمینی هستم ؛ عاشق رهبر ایران هستم چون در میان همه کشوره ها در برابر زور گو ها واستاده و مردم هم حمایتش می کنند .
اون بنده خدا وقتی در مورد امام حرف می زد شر شر اشکاشو نمیتونست کنترل کنه .
میگفت من اول مسیحی بودم بعد سنی شدم بعد شیعه شدم و بخاطر شیعه بودن خیلی اذیتم کردن
گفتم حاج اکبر بهترین فرصته یه چند تا عکس مشتی با این خارجکیا بگیری و واستادیم کنار حجره امام و یه روحانی از همه ما عکس گرفت . بعدا به حاج اکبر گفتم عکسا را برای من هم بلوتوث کن حاج اکبر یه نگاه ترشی به من کرد و گفت خوب حالا !
آقا سید بعد از این ماجرا گفت مردم دنیا به امام خمینی و انقلاب و بخصوص خود حضرت آقا قربونش برم خیلی علاقه دارن
گفت آقای قرائتی تعریف میکرد میگفت یه زائر خارجی یه پیر مرد ایرانی که نمیتونست طواف کنه را به دوش گرفته بود و داشت طواف می داد . رفتم بهش گفتم چرا این کارو کردی یا اخی ؟ گفت من عاشق امام خمینی هستم و او هم ایرانی بود من که امامو ندیدم به عشق امام گفتم این پیر مرد ایرانی را کولش کنم طوافش بدم و به امام خمینی هم گفتم فقط بخاطر تو
Just for you
راستش آقا سید میگه خیلی از مردم دنیا اسلام و قرآن و مذهب و..و را از طریق نام امام خمینی میشناسند .
به نظرتون الان اون دوست آقا سید که میخواستیم بریم حجره اش اومده ؟

 
 
 
نفس تازه


 

ادامه:

من و سید و حاج اکبر

جونم براتون بگه
گفتم که من وحاج اکبر تریپ توریست به خودمون گرفته بودیم و آقا سید نقش میراث فرهنگی را بخوبی داشت اجرا می کرد .

آقا سید
در مورد مدرسه فیضیه گفت :


این مدرسه از نیمه نخست قرن 13 هجری قمری جایگزین مدرسه آستانه شده

بنای مدرسه 4 ایوان و 2 طبقه با 40 حجره تحتانی متعلق به دوره قاجار و 40 حجره فوقانی متعلق به قرن 14 هجری قمری است

قدیمی‌ترین بخش مدرسه، ایوان جنوبی آن هستش مزین به کاشی‌کاری‌های زیبا متعلق به دوره صفوی است. رفتم دیدمش خداییش شاه کار بود دم همه اوستاهای اصفهانی و یزدی گرم.

از دهه 40 شمسی پایگاه مبارزه علیه طاغوت شد و شهرت جهانی یافت.

رونق تازه مدرسه فیضیه مرهون عزیمت آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری (ره) از اراک به قم بود

فیضیه در دوران آیت‌الله صدر و آیت‌الله بروجردی نیز بازسازی شد.

گفتم آقا سید ببخشید این باغچه ها و گل و بلبل و.. از کی بوجود اومده ؟

سیدلبخندی زد و گفت لوتی بیر بیر

ولی خداییش فیضیه حیاط با صفا و خیلی قشنگی داره به خصوص از طبقه دوم که نیگاه میکنی چشم انداز خوشگلی داره

امام خمینی (ره) در سال 1301 هجری شمسی در حجره 23 این مدرسه جای گرفت و فعالیت سیاسی خودشو ادامه داد درس اخلاق برای مردم و طلاب می گفت و نقد حکومت رضا خانی می کرد.

امام عزیزدر 29 اسفند 1341 در سخنرانی خود در مسجد اعظم قم به حمله ماموران دولتی به مدرسه فیضیه در 30 بهمن 41 اعتراض کرد.

حمله نیروهای مزدورطاغوت به مدرسه فیضیه در پی اعتراض امام به انقلاب سفید بود.

در فروردین 1342 بار دیگر هدف حمله نظامی قرارگرفت، سخنرانی‌های امام علیه قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی و بود.

در خرداد سال 1354 تظاهراتی به انگیره بزرگداشت خاطره شهدای 15 خرداد در فیضیه برگزار شد که این مراسم نیز هدف حمله پلیس و ارتش رژیم قرار گرفت و به تعطیلی مدرسه تا پیروزی انقلاب اسلامی انجامید.

سید آهی کشید و گفت از همین طبقه دوم مدرسه طلبه های بی گناه را با لباس پرت کردن پایین و مخشون رو همین سنگ فرشا ریخت و به شهادت رسیدن .

حاج اکبر گفت خدا لعنت کنه رژیم منحوس طاغوت را.

سید گفت بهتره برا شادی روح همشون به خصوص امام عزیز یه صلوات و فاتحه بخونید .

ما هم خوندیم

خلاصه این مدرسه گرمی و سردی های زیادی را به خود دیده

در ادامه میخوایم مفصل بریم حجره امام بشینیم و حالشو ببریم

 
 
نفس تازه


ادامه:


رفتیم در یکی از همین به قول آقا سید حجره ها سید گفت این حجره مال شهید مطهری بوده یعنی ایشون در این خجره ساکن بوده . حاج اکبر پرید در حجره را چند بار ماچ کرد . منم جو زده شدم و پشت سر حاج اکبر چند تا ماچ جانانه کردم . دلم خنک شد .
حجره های فیضیه بسیار ساده و بی آلایش و به دور از هر گونه زرق و برق .... هستن و همین یه فضای آرام بخشی را به مدرسه داده بود .
طلبه ها دو تا دو تا و سه تا سه تا نشسته بودن و داشتن مباحثه میکردن و یکی داشت حرف میزد و بقیه داشتند گوش می دادن .
برخی هم نشسته بودن لب حوض مدرسه حمام آفتاب گرفته بودن و داشتند آهسته فکر می کردن و طوری توی فکر رفته بودن که حتی تردد افراد را حس نمی کردن و انگار کشتی های نداشته اشون غرق شده بود .

جمعی هم به گفتن خاطره و گپ زدن با آشناهاشون بودن که گویا خیلی وقت بود اونها را ندیده بودن .

از زیر زمین فیضیه ییهو دیدم سیل جمعیت حاج آقا ها دارن میان بیرون شوک بهم وارد شد این همه جمعیت چطور تو زیر زمین جا شدن .
گفتم آقا سید چه خبره ؟گفت الان درس خارج آیت الله جوادی آملی بوده که درسش تموم شده و تعطیل شدن . گفتم خارج ؟؟؟ اینجا که داخله ؟ سید لبخندی زد گفت بعدا برات میگم درس خارج یعنی چه !!
چند دیقه ای گذشت دیدم یه حاج آقایی با شکوه و عظمت زاید الوصفی آرام آرام و با هیبت تمام داره از پله ها داره میاد بالا و عده ی زیادی دارن مشایعتش میکنند گفتم این کیه آقا سید گفت استاد فرزانه آیت الله جوادی آملی .
یه لحظه به ذهنم زد که من یه جایی ایشونو دیدم بعدا فهمیدم تلفیزیون بوده . یه خورده بهش نزدیک شدم آقا سید با حاج اکبر نزدیکتر بهش شدن . حقیقش من اولش یه خورده دل نگرانم بودم ولی کم کم بهش نزدیکتر شدم .
دیدم آقا سید داره با هاش سلام و علیک میکنه من هم بلافاصله رفتم نزدیک و عرض ادبی کردم و حاج آقای جوادی لبخند ملیحی زد و سری برای من تکون داد و احساس کردم همراه نیگاهش نیرویی فوق العاده به درونم نفوذ کرد.
حیقتش ابهت عجیبی داشت و هیبتش منو حسابی شوک زده کرده بود و از این که نگاهی به من کرده و بهم لبخندی زده بود از ته دل بسیار خوش حال بودم آقا سید گفت استاد جوادی آملی بزرگترین تفسیر قرآن بعد از تفسیر المیزان به اسم تفسیر تسنیم را داره مینویسه و تا الان 28 جلد اون چاپ شده است و در نوع خودش بی نظیره . ایشون کم کم از مدرسه خارج شدن ولی این خاطره هیچ وقت از یادم نمیره .
آقا سید برای این که وقت را بکشه و رفیقش هم بیاد شروع کرد در مورد فیضیه یه توضیحات کلی داد . من و حاج اکبر هم برای لحظاتی احساس کردیم توریستیم و سعی کردیم خوب گوش کنیم
در ادامه براتون چیزای جالب و عجیبی از مدرسه فیضیه براتون میگم .
 
نفس تازه

 

ادامه
خاطرات من و سید و حاج اکبر


جونم براتون بگه از میدون آستانه یه راس رفتیم به طرف مدرسه فیضیه
اقا ییهو دیدم از یه جایی همین جور حاج آقا داره میاد بیرون سیاه و سفید ٰ پیر و جوون
فهمیدم اینجا باید خبرایی باشه . از شما چه پنهون من قبلا فکر می کردم اسم فیضیه فوضیه است تا بعدا تابلوشو دیدم نوشته مدرسه مبارکه فیضیه !
رفتیم که بریم تو یه دفعه یکی از نگهبانا گفت حاجی حرم از اون وره اینجا مدرسه اس . آقا سید بر گشت گفت ما با همیم نگهبان هم یه نیگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و خاطر گل جمال آقا سید را زمین ننداخت و رخصت به ما داد.
آقا سید گفت بریم حجره آقای موسوی ببینم هستش ؟ با شنیدن حجره من یاد بازار و... افتادم ولی هر چی دور و برمو نیگاه کردم بازاری ندیدم . رفتیم در یه اتاق در زدیم ولی ظاهرا درش قلف بود .
سید گفت بیاین فعلا یه چرخی بزنیم الان پیداش میشه .
داشتیم دور میزدیم ییهو دیدم دو تا حاج آقا روی تکه ای موکت نشستن و و جلو هر کدومشون یه کتاب هستش . اینا داشتن به شدت و به قصد کتک زدن همدیگه داشتن جر و بحث می کردن من خیلی تعجب کردم خواستم برم جلو بگم ایول حاج آقا تقبل الله فقط بلدید رو منبر مردمو نصیحت کنید ولی خودتون با هم نمیتونید کنار بیاید .
خیلی برام جالب بود آقا سید خیلی بی تفاوت از کنار اینا به راحتی گذشت گفتم آقا سید اون دو تا حاج آقا چشون بود چرا به جون هم افتاده بودن . سید گفت خوش مرام اونا داشتند مباحثه علمی میکردن گفتم خوب نمیشه مثل دو تا بچه آدم مودب بشینن و حرفاشونو با هم بزنن .
سید لبخندی زد و گفت لوتی تو برو لقمه خود گاز بزن کم پشت سر خلق خدا ساز بزن
آقا ما را باش حال کردیم تا اون موقع همچین جمله ای از آقا سید نشنیده بودم . فقط پشت یه مینی بوس دیده بودم
ادامه داد طلبه ها بعد از این که درس را از استاد می گیرند برای حلاجی و فهم بیشتر اونو به همدیگه تدریس میکنند و هر کدوم اشکالاتی که به ذهنشون میرسه وارد می کنند و دلیل هر کدوم قوی تر باشه اون یکی تسلیم میشه .

دعوایی هم با هم ندارن جو مباحثه همین جوریه البته گاهی هم برخی هاشون هم خفن جو گیر میشن .

همین دوتایی که شما دیدی با هم مباحثه می کردن بعدش میرن با هم چایی می خورن و دل و قلوه به هم تعارف می کنن و برای همدیگه به قول شوما لاو میترکونن

 

 

 

 

نفس تازه


ادامه

 

خاطرات من و سید و حاج اکبر

فضولی داشت خفم می کرد که ببینم حاج اکبر در گوش آقا سید چی گفته دوام نیاوردم و گفتم آقا سید حاجی چی میگه ؟

سید گفت میگه شنیدم اینجا برخی یه کارایی میکنن از اون کارا !!! البته حلالش ها
بعد ادامه داد ببین حاج اکبر ممکنه شایعه و نقل و حدیث زیاد باشه و مردم از کاهی کوهی بسازن ولی خدا

گواهه من بیش از 15 سال قم بود و از این حرفایی که شوما میزنی ندیدم .


مرد حسابی میدونی در قبرستان شیخان چه بزرگانی در خاک آرمیده ان ؟

بسیاری از بزرگان علوم دینی در شیخان مدفون هستن مثل چهار
محدث بزرگ شیعی (زکریا بن آدم، زکریا بن ادریس، اسحاق
بن آدم وآدم بن اسحاق) .


، میدونی چرا به اینجا شیخان میگن ؟چون به نام دو تن از این بزرگان (زکریا بن ادریس و زکریا بن آدم) هستش.

آقا سید ادامه داد و بعد دهها آیت الله و علامه دیگه را نام برد که در اینجا مدفون هستن
بعد گفت همینجایی که واستادی میدونی کی خوابیده استاد بزرگوار امام خمینی مرحوم میرزا جواد آقای تبریزی .


تازه دهها شهید دفاع مقدس هم در این مکان مقدس آرمیده اند . پس مراقب باش حاج اکبر که بر اساس شایعات هر حرفی

را نزنی.

حاج اکبر که بنده خدا ناکام مونده بود
سرشو انداخت پایین و برای جمیع علمای و شهداء فاتحه ای خوند
از این که در بین مقبره این همه عالم و بزرگ واستاده بودم
از خودم خجالت کشیدم و احساس شرم ساری و حقارت کردم
از گلستان شیخان زدیم بیرون و قرار شد بریم پیش یکی از دوستان آقا سید در مدرسه فیضیه



ادامه داره

 
نفس تازه


ادامه :

 

من و سید و حاج اکبر

اول سلامتی همه بر و بچ و با مرام یه صلوات مشتی برفستید و هدیه کنید به روح سقای دشت کربلا
جونم براتون بگه حاج اکبر بعد از مدتی خر و پف بیدار شد منم که عادت به زیاد موندن تو اتوبوس نداشتم هر چی پیچ خوردم خوابم نبرد
آقا سید هم گاهی چرت میزد و گاهی هم لباش تکون میخورد نمیدونم ذکر میگفت یا از دست حاج اکبر عصبانی بود !
بالاخره بعد از ساعاتی موقع دم دمای صبح بود رسیدم قم . شاگرد راننده گفت قم قم قمیاش به سلامت .

کنار یه پل که بهش میگفتن آهنچی پیاده شدیم
قبلش صورت ماه شاگردو بوسیدم گفتم خیلی مخلصم منو حلال کن دادا .گفت اختیار داری نوکرتم التماس دعا .

 

یه لحظه نیگاه کردم چشام به حرم خانم معصومه افتاد نمیدونم چرا بغضی سنگین وجودمو گرفت


 
و یاد دل شکسته ننه ام افتادم و براش دعا کردم

 

صبح زود نزدیکای اذان صبح خیلی با حال بود به مولا هیچ وقت اون لحظه یادم نمیره یه حال عجیبی داشتم.

رفتیم وضو گرفتیم و زیارت کردیم و نماز صبح را هم تو حرم خوندیم .
خیلی خوابم میومد . به دعوت حاج اکبر رفتیم یه سیرابی زدیم تو رگ . آقا سید به حاج اکبر گفت : حاجی آخه پدر من این چه طرز نهی از منکر بود که دیشب به اون راننده بیچاره کردی . بابا اونم مسلمونه ٰ شیعه اس ٰبایدحال اونو درک کنی ساعت ها پشت رول میشینه خوب حوصلش سر میره چیکار کنه بیچاره باید یه مشغولیاتی داشته باشه منتهی خوب باید بهش گفت از تفریحات سالم بهره ببره .
حاج اکبر هم قبول کرد و گفت چی بگم آقا سید یه خورده عصبانی بودم ولی حق با شماست .

صبحونه را خوردیم و زدیم بیرون . آقا سید گفت بریم اول از همه یه سر به میرزای قمی بزنیم !
اول فکر کردم میرزا از دوستای آقا سید هستش ولی دیدم سر از قبرستونی به نام قبرستان شیخون در آوردیم و بعد فهمیدم میرزای قمی از بزرگان و اسطوره های علمای شیعه بوده .
براش فاتحه خوندیم .
حاج اکبر در گوش سید یه چیزی گفت و سید خندش گرفت با صدای بلند گفت نه بابا حاج اکبر اینا همش حرفه از این خبرا نیست ....
منتظر باشید تا براتون بگم حاج اکبر تو گوش سید چی گفته بود جالبه

 


نفس تازه

با یاد دوست
ادامه

 

من و سید و حاج اکبر

جونم براتون بگه سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم حاج اکبر صندلی بغل آقا سید نشست و من هم بغل یه حاج شیخ که از وجناتش معلوم بود مسافر قم هستش جا گرفتم.
وقتی اومد نشست بغلم با لهجه غلیظ گفت سلام علیکم برادر !!من هم خودمو جمع و جور کردم و جواب سلامشو دادم اینقدر دلم میخواست بهش بگم تقبل الله حاج آقا ولی جرات نکردم
میدونید حاج اکبر ما یه جورایی کپی برابر اصل حاجی گرینف تو فیلم اخراجیاس تازه یه بار هم نامزد شورای شهرمون شد ولی با شام و نهارهای فراوان به اضافه شیرینی و نقل و نبات ولی رای نیاورد .
راننده یه شاگرد داشت که گر گر داشت برای صندلی های عقب ماشین آب میبرد با خودم گفت چه پسر با مرامیه ایول نیگام که به عقب اتوبوس افتاد دیدم یه دختر خانم با وضعیتی نه چندان مناسب موجب آبرسانی اون پسر لوده شده بود . و او داشت لاو میتکروند.
فکر کنم دفعه هفتم هشتم بود به رسالت آبرسانیش عمل میکرد که یه پا انداختم جلو پاش که با پارچ آب رفت رو ملت کل آب ریخت کف ماشین و خودشم رفت بین مسافرا . گفتم آخ عرذ میخوام ببخشید حواسم نبود ! اونم یه نیگاه بهم کرد ولی هیچی برا گفتن نداشت
راننده گفت کوری مگر پسر اون پشت کربلا شده اینقدر آب میبری . اون پسر دیگه هیچ وقت آب نیاورد .
کم کم مسافرا داشتند وا میرفتن . یه خورده دقت کردم دیدم یه زوزه موسیقی خفن میاد . شصتم خبر دار شد که الانه حاج اکبر آمپرش بچسبه و تا شنید آمپر چسبموند
جلدی از جا بلند شد و رفت سراغ راننده و گفت آقای راننده این صدای قبیحه و مبتذل و مستهجن را خاموش کن
راننده دستی به کلاش زد و گفت شوما ؟
حاج اکبر گفت یکی از مسافرا راننده گفت صداش کمه فقط خودم میشنوم . حاج اکبر گفت صداش همه ماشینو گرفته تو مسلونی ؟ تو داری قم میری ؟ زائر میبری خجالت نمیکشی ؟
راننده گفت برو بینیم بابا حال نداریم برو بشین و الا پیادت میکنم !
حاج اکبر کفری تر شد و داشت دست به یقه میشد که آقا سید رفت و به جر و بحث خاتمه داد . و بعدش با آرامی و خسته نباشید و این که واقعا خسته شدید و ... از این حرفا راننده را آروم کرد و راننده هم به احترام آقا سید موسیقی را خاموش کرد و شروع کرد برای سید درد دل کردن و کمی سبک شد .
حاج اکبر هم کم کم آرام شد .
یه سی دی تو ساکم بود از موسیقی های اصیل یواشکی دادم شاگر راننده گفتم اینو بذار این مجازه اونم از خدا خواسته فورا اونو تو دستگاه گذاشت شروع کرد خوندن

شب به گلستان تنهـــــا ، منتظرت بودم منتظرت بودم ... باده ناکامــــــی در، هجر تو پیمـــودم. . . منتظرت بودم منتظرت بودم ...

آقا همه مسافرا حتی حاج اکبر و راننده در دل شب یه راست رفتن تو حال

ادامه داره


نفس تازه

 

قسمت دوم
من و سید و حاج اکبر


از خونه آقا سید نا کام از شام زدیم بیرون ولی دلم تو اتاقش جا موند.
تو کوچه داشتم با حاج اکبر چند قدمی راه میرفتم تو تاریکی از سکوت شب و حاج اکبر داشتم قبض روح میشدم تا به دو راهی جدایی رسیدیم آقا ما را باش انگار از قفس پریدیم بیرون . سرعتمو بیشتر کردم تا رسیدم خونه وارد حیاط که شدم دیدم ننه ام بنده خدا منتظر پشت پنجره اتاق از گوشه پنجره داشت نیگام میکرد .
گفت دیر اومدی نگرانت شدم کجا بودی؟
گفتم خونه آقا سید بودم اولش فکر کرد شوخی میکنم بعد با شوق ماجرا را براش گفتم از نیگاه ننه ام فهمیدم خیلی خوشحال شد. گفت ببین اگر قم بری منم باید باهات بیام آخه چند سالیه قم نرفتم و دلم برا خانم تنگ شده تازه خاله سحر نازتم خیلی دوست داره بیاد .
منو باش با این ضد خال یواشکی گفتم دبیا ! خر بیار و باقلی بار کن ! من خودم اضافی بودم دو نفر دیگه هم باید ببندیم به خودمون .
گفتم ننه قربونت برم این یه سفر مردونه اس کوتا بیا ایشا الله یه دفعه دیگه خودم میبرمت خاله را هم میبریم .
نمی دونم چرا خیلی راحت قبول کردولی از چهرش معلوم بود کمی ناراحته .یه خوره براش شیرین زبونی کردم و اختلاط کردیم تا کم کم از دلش در آوردم.
بار و بندیلو بستیم و ننه ما را از زیر قرآن رد کرد و یه کاسه آب ریخت پشت سرم و پاچه شلوارمو هم خیس کرد و ما راهی ترمینال شدیم تا آقا سید را اونجا ببینم و با هم راهی قم بشیم .
حدس بزنید با آقا سید محلمون کیو دیدم ؟!
بله حاج اکبر !
دو دستی زدم تو سر خودم

 

 

 


ادامه داره

نفس تازه